تبليغاتX
ناخنکی به زندگی

ناخنکی به زندگی

ادبی

گپی با فاطمه راکعی از شعر تا مجلس و از مجلس تا فشارخون

 با فکر مرگ به شعر رسیدم

فاطمه راکعی، شاعر و استاد دانشگاه، سال 1333 در زنجان به دنیا آمد. او دارای لیسانس مترجمی زبان و دکترای زبان‌شناسی است و برخی کتاب‌های او عبارتند از: "سفر سوختن"، "آواز گل سنگ"، "مادرانه‌ها"، "آوا و معنا در شعر نیما" و ... او همچنین سمت‌های مختلفی داشته که از جمله آنها می‌توان به معاونت پژوهشي دانشگاه الزهرا، رییس گروه‌های ادبیات انگلیسی دانشگاه ‌الزهرا، نماینده مجلس ششم و نایب رئیس گروه‌های ادبیات انگلیسی دانشگاه‌الزهرا، نماینده مجلس ششم و نایب رئیس کمیسیون فرهنگی، مدیرعامل انجمن شاعران ایران و رئیس هیات مدیره دفتر شعر جوان اشاره کرد. راکعی در این گفت و گو از استراس‌ها و بیماری‌هایش در دوره نمایندگی مجلس یاد کرده و گفته اتفاق‌های مجلس ششم، نزدیک بوده او را به سکته دچار کند ولی به شعر پناه برده و نجات پیدا کرده است.

 

خانم راکعی! شما مثل بیشتر شاعران، شعر سرودن را از 5 سالگی شروع کرده‌اید؟

ظاهراً شما این را به شوخی می‌گویید ولی من واقعاً در همان سنین که به دلیل فوت پدربزرگ و بی‌تابی‌های مادرم، با مفهوم مرگ آشنا شدم و تازه فهمیده بودم. مرگ یعنی چه، که در خط نوشتن افتادم و عمیقاً درباره اینکه اگر روزی عزیزانم بمیرند چه می‌شود و چه حالی پیدا می‌کنم، فکر می‌کردم.

یعنی اندیشیدن درباره مرگ شما را به سمت احساسات شاعرانه کشاند؟

عواطف عمیقی که به والدینم داشتم و ترس از اینکه روزی آنها را از دست بدهم، مرا به این سمت سوق داد.

الان پدر و مادرتان در قید حیات هستند؟

نه متأسفانه آنها را از دست داده‌ام.

در کودکی و نوجوانی بیشتر چه شعرها و شاعرانی را دوست داشتید؟

شعر همیشه با من بود. مفهوم مرگ هم همین‌طور. در دوره دبیرستان شعر "از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود" مولانا تأثیر عمیقی روی من داشت و در دوره ما، مقطع راهنمایی وجود نداشت و من از روی قطعات ادبی موجود در کتاب‌های دوره دبستان، برای خودم می‌نوشتم و آنها را تکرار می‌کردم. نوشته‌های عاطفی را خیلی دوست داشتم، ولی از وقتی آن شعر مولانا را دوره دبیرستان خواندم و با چراغ‌های عمیق و هستی شناسانه‌ای که مطرح می‌کند، آشنا شدم، فکر کردم چقدر دریافت این حقیقت مهم است و بزرگان ادبیات ما چه تلاشی برای رسیدن به پاسخ سؤال‌های عمیق بشری داشته‌اند.

پس بیشتر با شاعران کلاسیک دمخور بودید؟

بله، من با مولوی خوانی وارد شعر خوانی عرفانی و فلسفی شدم. شاید بشود گفت با شعر موزون و کلاسیک. البته شعرهای شاملو و فروغ و نیما را هم خیلی دوست داشتم. با اینکه خودم در زمینه شعر نو نیمایی کار می‌کردم، ولی هیچ وقت سبک شعر برایم جدی نبود جز اینکه بتوانم دردهایم را در شعر بیان کنم و برای پدرم که فرهنگی بود، بخوانم.

پدرتان مشوق شما هم بودند؟

بله، متوجه استعداد و علاقه‌ام بودند و تشویقم می‌کردند. حتی به راحتی می‌توانستم شعرهای عاشقانه و عاطفی‌ام را برای پدرم بخوانم. پدرم همیشه به من و برادرانم می‌گفت هر سؤالی که دارید، حتی درباره اینکه خدا هست یا نه، از من بپرسید و اگر بتوانم، پاسخ می‌دهم و اگر نه مطالعه می‌کنم و به شما جواب می‌دهم.

شما از شعر استفاده ابزاری هم می‌کردید؟ مثلا اینکه کسی را با شعر تمسخر کنید یا دست بیندازید؟

کمی با برادرهایم شوخی می‌کردم. یکبار در یکی از همین شوخی‌ها، شعر طنزی سرودم که مادرم به خاطر آن مرا دعوا کرد. انتظار داشتم پدرم از من حمایت کند ولی وقتی به مادرم حالت عصبی و رنجیدگی دست می‌داد، پدرم جانب او را می‌گرفت. این بار هم جانب مادر را گرفت و گفت بی چون وچرا باید حرف مادرتان را گوش کنید. به من هم برخورد و شعر طنز مفصلی برای پدرم گفتم.

برایش خواندید؟

بله، تشویقم کرد.

معمولاً در دوره بچگی هم دوست دارند دکتر و خلبان و معلم شوند ولی میل به شاعر یا نویسنده شدن خیلی غیر متعارف به نظر می‌رسد. شما می‌خواستید چه کاره شوید؟

پدرم خیلی دوست داشت یکی از ما (فرزندانش)، حتماً پزشکی بخوانیم چون این شغل هم جایگاه اجتماعی پزشکی بخوانیم چون این شغل هم جایگاه اجتماعی داشت و هم در خدمت مردم بود ولی من با اینکه می‌دانستم پزشکی شغل مهمی است، ترجیح می‌دادم بنویسم و شعر بگویم.

فکر می‌کنید شاعری و نویسندگی همان جایگاه اجتماعی‌ای که پدرتان می‌خواست، دارد؟

من سال‌هاست معلم و استاد دانشگاه هستم و پدرم هم معلم بود. در ضمن هیچ وقت به کار هنری به عنوان شغل نگاه نمی‌کنم. به نظرم بهتر است هنر وسیله ارتزاق نباشد تا هنرمند استقلال خودش را حفظ کند و بتواند همیشه صادقانه حرفش را بزند و طوری نباشد که اگر فلان حرف را بزند، او را بیکار کنند. اگر چه از طریق شعر می‌توان متعهد بود مسوولانه رفتار کرد ولی هنوز معتقدم نویسندگان و شاعران نقش‌های بزرگی را در جهان ایفا کرده‌اند و در کشور ما هم می‌تواند چنین باشد، یک نویسنده متعهد می‌تواند در جامعه بسیار اثرگذار باشد.

ما به شاعران و ادیبان گذشته‌مان خیلی افتخار می‌کنیم ولی شاعر و نویسنده امروزمان می‌گوید کسی ارج و قربش را نمی‌داند. این طور است؟

فکر می‌کنم کسانی که بزرگ و والامنش هستند، اصلاً نیازی ندارند که کسی از آنها تقدیر کند. قلم نوشتن، بزرگترین دغدغه نویسنده و شاعر است. کسانی که ماندگار می‌شوند، چنین شخصیت‌هایی هستند، چون حرفشان را زده‌اند، از زمان استیلای مغول و پادشاهان گرفته تا هر زمان دیگر، ما شاعران زیادی داشته‌ایم ولی آنها که مانده‌اند، کسانی هستند که در طول سال‌های دراز کارشان محک نقد خورده و از سوی مردم پذیرفته شده و دوست داشته شده‌اند. اینها انگشت شمارند.

ولی این مساله باعث نمی‌شود موضوع غم نان را فراموش کنیم. خیلی از ادیبان ما در شرایط سخت معیشتی و سیاسی زندگی کرده‌اند. بزرگی و جاودانگی یک طرف ولی مرارت‌ها هم یک طرف.

وظیفه جامعه و حاکمان است که آنها را بشناسند و قدر بدانند و احترام بگذارند. پیامبر (ص) در مورد زنان می‌فرماید:" زنان را تکریم نمی‌کنند مگر انسان‌های مکرم". یعنی کسی که محترم و مکرم نیست. هر چقدر هم تظاهر کند، می‌فهمد احترام به زنان یعنی چه. اگر مسوولان فرهنگی به هنرمندان احترام بگذارند (این احترام فقط جنبه مادی ندارد). نشان می‌دهد خودشان آدم‌های فهمیده‌ای هستند. به نظرم شاعران و هنرمندان بزرگ ما آنقدر غنی هستند که حتی اگر گوشه انزوایی هم پیدا کنند، راضی به یک زندگی بخور و نمیر باشند و فقط می‌خواهند اجازه داشته باشند، کارشان را انجام دهند. میراث مشترک شاعران این است که احساس شوق و لذت و کشفی که دارند، به مردم منتقل کنند. این قبیل لذت‌ها بالاتر از شوق و لذتی است که مثلا اسکندر در کشورگشایی و قدرت نمایی دارد. هنر، روح والایی دارد و چون هنرمندان همیشه حرف‌های بزرگی داشته‌اند، مورد حسد هم عصرانشان قرار گرفته‌اند و دشمنی‌ها و از سوی حاکمان، عذاب‌ها دیده‌اند، با زندگی نیما آشناییم و می‌دانیم که هم از طرف برخی شاعران و منتقدان تحمل نشد و مورد حسادت قرار گرفت و هم از جانب حکومت زمان بر تابیده نشده: چون شاعری مردمی بود و از مردم حرف میزد، می‌خواهم بگویم هنرمندان نیازی به لطف دیگران ندارند.

شما يك دوره نماينده مجلس بوديد و در عرصه سياست فعاليت مي‌كرديد. چطور فضاي سياست را با آن تنش‌ها و درگيري‌هايش با فضاي لطيف و پراحساس شعر و ادبيات جمع مي‌كرديد؟ يعني هم سياست را دوست داريد و هم شاعري؟

بين سياست و شعر مي‌توان جمع بست. راهش اين است كه آدم با خودش صادق و صميمي باشد و نخواهد خود را در يك عرصه خاص محدود و فكر كند اگر وارد سياست شود، حقير مي‌شود يا برعكس. بستگي دارد به اينكه چه چيزي براي آدم مهم‌تر است. خيلي از شاعران مهم دنيا در انقلاب‌ها نقش داشته‌اند. "ميرزاده عشق" و ملك‌الشعراي بهار" در ايران، هم روزنامه‌نگار و اديب بودند و هم نقش‌هايي كليدي در انقلاب مشروطه داشتند. كساني مثل "سيدحسن حسيني" و "قيصر امين‌پور" مي‌گفتند شاعران گيرنده‌هاي حساس جامعه هستند كه خيلي از مسائل را زودتر از جامعه دريافت مي‌كنند.

من شعر را نوعي الهام مي‌دانم كه بايد پرورش پيدا كند و به عنوان هنر، جايگاه خودش را داشته باشد و عواطف و احساسات را بازتاب دهد، اما اين عاطفه، فقط جنبه شخصي ندارد و مي‌تواند به ديگران هم مرتبط شود. مثلاً من به مسأله مرگ خيلي توجه كرده‌ام و اين باعث مي‌شود به مقوله انسانيت هم توجه كنم بنابراين نمي‌توانم از بشريت غافل باشم. پس اين‌ها با هم پيوند دارند. اگر شاعر طوري تربيت شده باشد كه بي‌تفاوت و ترسو نباشد، مي‌تواند خيلي مؤثرتر عمل كند.

شما چنين شاعري هستيد؟

نمي خواهم بگويم من چنين آدمي هستم، ولي هميشه به "سيدحسن مدرس" در مجلس افتخار مي‌كردم. پدرم هم با اينكه شاعر و اهل فرهنگ بود، يك "مصدق خواه" بود و به خاطر مصدق، زندان رفت. اين‌ها به آدم انگيزه مي‌دهد. من پس از پيروزي انقلاب فكر كردم چطور امام خميني (ره) با آن بزرگي روح و شخصيتش، فقط يك فقيه و فيلسوف نبود و هم شاعر بود و هم سياست پيشگي مي‌كرد. من در مجلس يا هر جاي ديگر، هيچ وقت پست سياسي برايم مهم نبوده. از طرفي معتقدم توانايي زنان با مردان برابر است و دليلي ندارد در مجلس يا حوزه‌هاي سياسي حضور نداشته باشند.

ولي واقعيت اين است كه من در مجلس روزهاي بسيار طاقت فرسايي را گذراندم. من در مجلس ششم دچار فشارخون شديد شدم و الان سال‌هاست دارو مصرف مي‌كنم. شگفت انگيزتر اين بود كه بعد از مجلس، اولين كتاب شعري كه منتشر كردم، كتاب "مادرانه‌ها" بود، يعني در اوج تنش‌هايي كه فراتر از ظرفيتم بود، به شعر پناه برده بودم تا آرامش پيدا كنم. در واقع به احساس‌ها و عواطفي كه به مادرم داشتم، پناه برده بودم. مادرم آن روزها بيمار بود و فرزندم به من نياز داشت و من با شعر خودم را سرپا نگه مي‌داشت.

"مادرانه‌ها" اولين كتابتان بعد از نمايندگي مجلس بود؟

آنقدر "مادرانه" سروده بودم كه به اندازه يك كتاب شد. ناخواسته براي اينكه زنده بمانم و سكته نكنم، پناه برده بودم به شعر. در لحظات ميان خواب و بيداري مي‌سرودم و روح و جسمم را از درد و رنج حفظ مي‌كردم.

خانواه به شما نمي‌گفتند چرا كار مجلس را به قيمت جانتان ادامه مي‌دهيد؟ با شما همراهي مي‌كردند يا انتقاد؟

همسرم كه يك فرد علمي و مترجم است، خيلي قبول ندارد كه آدم آنقدر درگير مسايلي فراتر از حد علمي و ادبي بشود تا سلامتش صدمه ببيند. او مي‌گفت آدم مي‌تواند با نوشتن خدمت كند ولي من معتقد بودم بايد در عرصه سياسي حضور پيدا كنم.

در نهايت همسرتان با شما همراهي كردند؟

همراهي خاصي نبود، قطعاً نمي‌گفت كه اين كار ار بكن يا نكن. ما در خانه با هم اين طور رفتار نمي‌كنيم كه چيزي را به هم تحميل كنيم.

آن دوره، عوارض جسمي هم داشتيد؟

مشكلات خيلي زيادي داشتم. جسمم خيلي لطمه ديد و ضعيف شد.

هنوز عوارضش با شماست؟

خيلي سعي كردم فشارخونم را با ورزش و دارو پايين نگه دارم ولي روزبه روز بيشتر مي‌شود و به دنبال راه‌هاي درمان هستم.

شما مقيد به ورزش هستيد؟

من روزي يك ساعت راه مي‌روم. سعي مي‌كنم  وقتي مطالعه كنم يا با تلفن حرف مي‌زنم، راه بروم ، روزي يك ساعت هم پياده‌روي دارم.

وقتي كتاب شعر "مادرانه" را منتشر كرديد، مادرتان زنده بودند؟

نه مادرم در جريان همان اتفاق‌هاي مجلس ششم فوت کرد و مرا بسيار متأثر كرد.

گفتيد خيلي از شعرهاي شما تحت تأثير مرگ قرار داشته؟

ولي مرگ را سياه نمي‌بينم. نگاهي كه سهراب سپهري به طبيعت و مرگ و زندگي داشت، دارم. مي‌دانم كه با مرگ چيزي از بين و از دست نمي‌رود. با از دست دادن عزيزانم خيلي ناراحت مي‌شود. به خاطر عشقي كه به ما داشت و نگران بود. با مرگش غصه بخوريم، نمي‌خواست بميرد. من از مرگ عزيزانم و كساني كه دوستشان داشتم، به اين نتيجه رسيدم كه با مرگ فقط جسم از بين مي‌رود بنابراين نبايد نااميدانه به آن نگاه كنيم.

به نظر مي‌رسد شما از شعر براي پرهيز از مصيبت و درمان ناراحتي‌هاي خودتان هم استفاده مي‌كنيد، درست است؟

دقيقاً همين طور است. به شعر و هنر به عنوان يك ساله بهداشت روان و كسب آرامش نگاه مي‌كنم. اگر شعر و دين نبود. آن دردهاي تلخ فلسفي دوره نوجواني و جواني يا آن سختي‌هاي زمان نمايندگي مجلس از حد ظرفيتم خارج بود.

فكر مي‌كنيد شعر سرودن مي‌تواند به انسان‌هايي كه معلوليت جسمي دارند، كمك كند؟

شاعراني در "خانه شاعران" يا "دفتر شعر جوان" داريم كه معلوليت جسمي دارند ولي با شعر و هنر، مشكلات خود را به بازي گرفته‌اند و چنان شعر مي‌گويند كه به ديگران هم اميد و روحيه مي‌دهند. زنده ياد "زهره قاسمي" يا خانم "مهين زورقي" كه كنار ماست، فوق‌العاده بوده و هستند. شعر چنان وسعت ديد و وسعت صبر و قدرت تحمل شديد را به انسان مي‌دهد و چنان دنيا را رنگارنگ و متنوع مي‌كند كه من هميشه براي كساني كه با هنر و شعر بيگانه‌اند، احساس دلسوزي مي‌كنم. منظورم اين نيست كه همه دست در كار نوشتن و هنر داشته باشند، ولي همين كه اثر هنري را ببينند و بخوانند و درك كنند، خيلي مهم است. كسي كه با شعر و هنر عجين باشد، از تهمت و خشونت و برخورد حذفي با ديگران اجتناب مي‌كند. اينگونه رفتارها مال كساني است كه دنياي بزرگي ندارند وانسانيت را نمي‌فهمند.

 منبع: هفته نامه سلامت

26/9/90

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 18:7  توسط فاطمه راکعی  | 

شعر دفاع مقدس:

به عنوان شعر دفاع مقدس، در زمان ما كه حدود سي سالي از دفاع مقّدس ملّت ايران در برابر تجاوز آشكار رژيم جنايتكار بعث عراق مي‌گذرد، در شعر كوتاه، از آخرين شعرهاي زنده ياد قيصرامين‌پور را در اينجا مي‌آورم.

طراحي براي صلح (2)

شهيدي كه بر خاك مي‌خفت

چنين در دلش گفت:

اگر فتح اين است

 كه دشمن شكست

چرا همچنان دشمني هست؟

طرحي براي صلح (2)

شهيدي كه برخاك مي‌خفت

سرانگشت در خون خود مي‌فرود و مي‌نوشت

دو سه حرف برسنگ:

به اميد پيروزي واقعي

نه در جنگ،

كه بر جنگ!

اين دو شعر به نظر من، ديدگاه امروزين شاعران شاخص دفاع مقدس است، كه جنگ تحميلي و حماسه‌هاي آن را با گوشت و پوست و خون خود درك كردند و زيباترين و عاشقانه‌ترين آثار نظري خود را در ارتباط با آن سرودند و صادقانه و با همه ايمان خود سرودند.

امثال قيصر امين‌پور، سيدحسن حسيني، سلمان هراتي، ساعد باقري، سهيل محمودي و ديگران كه از‌آنها با عنوان شاعران متعهد انقلاب اسلامي هم ياد كرده‌اند، شاعران راستيني كه شعر راستين گفته‌اند يا در كنار رزمندگان در عرصه‌هاي جنگ تحميلي حضور داشته‌اند، از نزديكترين استادان و اعضاي فاميلشان در ميان رزمندگان بوده و شهيد شده‌اند. مثل عموم مردم انقلابي آن روز، در خانواده‌هايشان جانباز و آزاده جنگ تحميلي و زير موشكباران‌ها بوده و آنچه را كه سفّاکان روزگار بر سر يك ملت آگاه انقلابي، با آرمان‌هاي متعالي معنوي و انساني آوردند، از نزديك شاهد بوده‌اند، "شعري براي جنگ" امين‌پور و ده‌ها و ده‌ها شعر از شاعران همفكر و همدردش شاعرانه آن روزهاي سخت، اما شيرين است كه در تاريخ ادبيات كشورمان براي هميشه جايگاه خود را خواهند داشت. گفتم روزهاي "سخت" اما "شيرين" اما شيرين چرا؟ به خاطر آن همدلي‌ها، همدردي‌ها و همراهي‌ها كه يك ملت را از هر قوم و قبيله و مردم و ملك و مذهب، متحد و يكپارچه كرد.

اما اين روزها كه حدود 30 سال از آن روزها را پشت سر گذاشته‌ايم و به دلايل پيچيده و عجيب و غريب و باور نكردني، آن "دشمني" كه امين‌پور در شعر "طرحي براي صلح (2)" به آن اشاره دارد، اگر به ظاهر از سوي دشمن خارجي منتفي شود، اما با هزار تأسف و درد و دريغ در ميان كساني تسّري پيدا كرده، كه روزي در كنار هم، دست در دست هم، همشانه و يكپارچه در مقابل دشمن خارجي ايستاده بودند! كساني كه گاه رو در روي هم چنان مي‌ايستند كه انگار در جنگي بي‌امان در تبادل هم لشكر آراسته‌اند! آنچه اصل است، منفوربودن جنگ و ستيز و خشونت و كينه‌ورزي و در يك كلمه، "دشمني" است. حالا تحميل‌كننده آن به انسان و انسانيت و دامن زننده به آن، هر كه مي‌خواهد باشد! داخلي باشد يا خارجي، فرقي نمي‌كند البته اگر داخلي باشد قطعاً فجيع‌تر است! يادمان باشد كه دفاع مقّدس سي سال پيش ما، همان طور كه عنوانش مي‌گويد، "دفاع مقدس" يعني دفاع يك ملت معنويت‌خواه، عدالت طلب و صلح جو از هويت انقلابي و سرزمين خود بي آنكه جنگ و ستيزي با كسي داشته باشد. بي‌آنكه كينه و نفرت از كسي يا قومي و مسلكي روح روشنش را كدر و تيره كرده باشد. چنين ملتي بناگزير براي حفظ خودش و آرمان‌هايش مي‌بايست در مقابل جنگ‌طلبان و ظلم‌تباران مي‌ايستاد، چنانكه با همه وجود و توان ايستاد و برومندترين و‌آگاهترين فرزندانش را براي آرمان‌هايش داد، حماسه‌اي آفريد كه قلم و هنر شاعران و هنرمندان شايد تنها در حد وسيع هنري خود و به ترسيم تنها گوشه­هايي بسيار كوچك از آن بوده باشند.

اين شعر و ادبيات و هنر، به خاطر صداقت و اصالت و شكوه زيبايي آن، از ارزشمندترين آثار ماندگار در تاريخ ادبيات هنران سرزمين است.

شعر دفاع مقدس با محتوا و شكلي كه گفته شد، از افتخارات ملّي ماست و با شعر ايمونولوژيك حركتي از آن نوع كه در تاريخ برخي انقلابي‌ها مي‌شناسيم، زمين تا‌ آسمان فرق دارد، چرا كه شاعران دفاع مقدس، از بطن يك ملت انقلابي ‌روييدند در كنار ملّت، شاهد حماسه‌ها و شهادت‌هاي اصيل‌ترين انسان‌ها بي‌زبوني آنكه كسي خواسته باشد يا سفارشي كرده باشد، از عمق جانشان دردها و حماسه‌ها را سرودند.

اينها همان‌طور كه در شعرهاي قيصرامين‌پور ديديم، امروزه نگاهشان به جنگ در مفهوم هرگونه دشمني و كينه‌ورزي منفي است و پيروزي را در جنگ كافي نمي‌دانند و پيروزي را "بر" جنگ هدف گرفته‌اند ، چرا كه غامت هنر و شعر كه يك هنر كلامي است - مانند غايت مذاهب و پيامبران، ساختن دنيايي پر از مهرباني، صلح، آشتي و تفاهم است. دنيايي پر از مهرباني، صلح، آشتي، دوستي و تفاهم است.

تنها در چنين زمينه‌اي است كه اين‌ها مطرح مي‌شوند و انسان‌ها آنها را مي‌شنوند و از ميانشان بهترين‌ها را انتخاب مي‌كنند........

فاطمه راکعي

18/6/90

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 16:53  توسط فاطمه راکعی  | 

فراموشكاري!

فراموشكاري واقعاً نعمتي است، مخصوصاً اگر در اثر آلزايمر باشد! چون آدم عاقل،‌ بالغ و سالم، معمولاً نمي‌‌‌تواند فراموشكار باشد.

از مزه پراني كه بگذريم، راستش من از آدم‌هايي نيستم كه مي‌توانند به آساني همه چيز را فراموش كنند: مخصوصاً در مورد چيزهايي كه برايم مهم بوده يا برايشان تلاش كرده و روح گذاشته باشم! بالاتر از اين در مورد افراد – كساني را كه دوستشان داشته و براي دوست داشتنشان دليل داشته‌ام هرگز فراموش نمي‌كنم پس ظاهراً آدم‌ها و مسائلي را كه برايم از بعد مثبت قضيه مهم باشند، نمي‌توانم فراموش كنم. حالا عكس مسئله: در مورد مسائلي كه برايم اصلاً مهم نيستند و افرادي كه بنا به دلايلي اصلاً دوستشان ندارم، يا در زندگي‌ام نقشي نداشته‌اند و ندارند، چطور؟! معلوم است كه در اين مورد اصلاً تلاشي براي فراموش كردن لازم نيست، چون خود به خود فراموش مي‌شوند: چون از اول هم جايي را در ذهنم اشغال نكرده بودند.

مي‌ماند كه مورد سومي كه فكر مي‌كنم بايد موضوع اصلي اين بحث باشد:

افراد يا مسائلي كه نقشي بسيار منفي در زندگي فردي يا تلاش‌هاي اجتماعي هدفمند و معني دارم ايفا كرده‌اند!

در اين مورد: دو گونه رويكرد دارم:

در مورد افراد، سعي مي‌كنم نه عمل بد و رفتار ناپسندشان، كه خودشان را فراموش كنم. به آن معني كه سعي مي‌كنم به خاطر آن عمل يا رفتار بد، كينه و تكدّر خاطري از آنها به دل نداشته باشم، كه مثلاً خداي ناكرده بخواهم يك وقت تلافي يا برخورد شخصي كنم، اصلاً اين چنين افرادي انگار كه ديگر در زندگي‌ام وجود ندارند، اين البته از نظر خودم بزرگترين برخورد منفي با ‌آنهاست. مي گوييد چرا؟ براي اينكه همه آدم ها را دوست دارم، آدم هاي خوب را هم خيلي دوست دارم و براي اين دوستي و علت آن كه خوبي، مهرباني، صداقت، فهم و شعور، دانش و ... آدم‌هاست، خيلي ارزش قايلم. وقتي كسي از اينها بهترين يا بدترين از آن، صفاتي منفي به لحاظ انساني داشت، به نحوي كه با رفتار و عملش آسيبي به خودم، عزيزانم يا مرام فكري و اجتماعي‌ام وارد كرد، آنقدر از چشمم مي‌افتد و كوچك مي‌شود كه ديگر اصلاً برايش ارزش قايل نيستم تا كوچكترين جايي را در روح و فكرم اشغال كند. براي نمونه‌اي در اين زمينه شعري را برايتان مي‌نويسم كه از دانشجويان بسيار خوب و با وفايم تقديم كرده‌ام كه عاشق يك آدم بي‌وفا بود كه به عشق او خيانت كرده و پس از سال‌ها اظهار عشق كه امان به او، سراغ كسي ديگر رفت كه براي آنكه بگويم يك چنين آدمي شايسته عشق صادقانه او نبوده و بايد فراموشش كند اين شعر را نوشتم:

مي‌رود

مي‌رود ....

مثل آبروي عشق

مثل اعتبار دوستي

مي‌گذارمش كه بگذرد

مثل زندگي

مثل رودهاي پوستي ..........

مي‌شناسمش

بي‌وفاست مثل لحظه‌ها

مي‌سپارمش به لحظه‌هاي بي‌وفا

مي‌گذارمش كه زندگي كند ....

به نظر من، اين بهترين برخوردي است كه مي‌شود با آدمي كرد كه رفتارهايي خلاف مهرباني و صداقت و در يك كلمه – انسانيت دارند. آنها را بايد از روح و روان خود تبعيد كنيم. اين بدترين مجازات براي آنهاست. بي‌آنكه توانسته باشند زشتي‌ها و بدي‌هاي خود را به روح و ذهن شما منتقل كنند.

اما اين‌ها رفتار و اعمالشان هرگز فراموش نمي‌شود و اختلالي كه در زندگي فردي يا اجتماعي ما ايجاد مي‌كنند، گاهي بسيار جدي است البته با همه توانم سعي در جبران مسئله و ترميم آن مي‌كنم. به نحوي كه آثار آن اعمال و رفتارها را به هر شكلي كه مي‌شود، جبران كنم گاهي هم اين مسائل اصلاً جبران پذير نيست. پس حرفم را خلاصه كنم: براي من در مورد چيزها و افراد مهم، چه مثبت و چه منفي اصولاً فراموشي وجود ندارد. تنها در مورد افرادي كه نقش منفي مهمي را در زندگي فردي و اجتماعي‌ام ايفا كرده‌اند سعي مي‌كنم خودشان را فراموش كنم و با عملشان مبارزه كنم، تقريباً شبيه همان كاري كه مادر عزيز و بزرگ سهراب مي‌كند! اصلاً با شخص قاتل پسرش كاري ندارد، اصلاً مقيدش انتقامگيري نيست عمل زشت و غير قابل بخشش ما كه سن و ديگر هرگز، هرگز، هرگز اتفاق نيفتد.

اين نوع تلاش آگاهانه براي فراموش‌كردن از نوع در عفو لذتي است كه در انتقام نيست يكي از زيباترين تجربه‌هايي است كه روح را پالايش مي‌كند و به انسان، نيرويي فوق‌العاده مي‌دهد براي تلاش در جهت نهادينه شدن خوبي‌‌ها و زيبايي‌ها ....... كه معني واقعي زندگي براي انسان و تداوم زندگي انسان است.

 فاطمه راكعي

18/6/90

منبع: چلچراغ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 16:51  توسط فاطمه راکعی  | 

 

شعر چيست؟

قدمت شعر را به قدمت زبان دانسته‌اند و در چيستي آن هم از دوره طلايي فكر و فلسفه يونان تا امروز، متفكران و خود شاعران، تأملات جدي داشته‌اند.

اما در جواب جمله كوتاه «شعر چيست؟» معمولاً پاسخي كه داده مي‌شود، اقناع كننده نيست، مگر آنكه قبل از ارائه پاسخ، به مقدماتي متوسل شويم تازه عاقبت كار هنوز جواب قانع كننده‌اي دريافت نمي‌شود. به نظر مي‌رسد اشكال در طرز ورود به مسئله باشد. در طول تاريخ، تعاريف بسيار متنوع و متعددي از شعر ارائه شده اما اين تعاريف در بسياري موارد، تمجيد از شعر بوده و يا به ابزار سازندة شعر اشاره داشته و يا مسئوليت‌ها و وظايف شعر را خاطر نشان كرد، و به معني كيفي شعر و همچنين تفاوت‌هاي آن از ديگر گونه‌هاي ادبي به‌طور جدي نپرداخته‌اند.

مي‌دانيم كه از دير باز در تعريف «هنرهاي زيبا» شعر در كنار هنرهايي مانند نقاشي، موسيقي، مجسمه سازي، معماري و غيره مطرح مي‌شود. پس به اين ترتيب شعر، تنها هنر كلامي است.

لذا، بايد بدانيم «هنر» چيست و چرا مثلاً شعر هنر شناخته مي‌شود، اما نه رمان يا قصه كوتاه و نظاير آن. (البته گاه آن گونه‌هاي ادبي و اصلاً نحو ادبيات را هم در زمره هنرهاي زيبا ذكر كرده‌اند. مع ذالك، ما به تعاريف استفاده مي‌كنيم كه در آنها تنها شعر، هنر زيبا محسوب شده است.

تعريف اجمالي هنر: مفاهيمي مانند هنر "زيبا" و "زيبايي" نيز مانند "شعر" تعاريف چندان دقيق روشني ندارد و در طول تاريخ تعريف‌هاي متعدد و گاه نامتجانس از آنها ارائه شده است. اما آنچه تقريباً همگان در آن متفق القولند، اين است كه هنر، يك چيز انسان ساخت، يك صناعت (artcraft) است، كه با يك ابژه Object در طبيعت فرق دارد. از آنجا كه اين تعريف، خيلي كلي است و مي‌تواند از همه بنا او ساختمان‌ها، و ديگر موارد دست ساخت انسان را در بر بگيرد، اعّم از زشت و زيبا و مفيد و مضّر در يك تقسيم‌بندي ديگر، صناعت‌ها را به «هنرهاي زيبا» و «هنرهاي سفيد» تفكيك مي‌كنند.

تعريف اجمالي زيبايي و زيبايي‌شناسي: در تقسيم‌بندي بالا، هنرهاي زيبا، آثاري را در بر مي­گيرد كه به ‌منظور تدارك نوعي واكنش زيبايي شناسانه طراحي شده‌اند يا بدون توجه به‌ آن طرّاحي، كاركرد آنها ارائه درك و فهم زيبايي شناسانه است، مانند نقاشي، موسيقي، مجسمه‌سازي ديگر و ... كه نه به منظوري غير از خود بلكه به خاطر خودشان، مورد بهره­داري قرار مي‌گيرند. حال اگر بپذيريم كه هنر، فعّالّيتي است كه زيبايي را نمودار مي‌سازد، بلافاصله اين سؤال پيش مي‌آيد كه "زيبايي" چيست؟

Aesthetics (esthetics) شاخه‌اي از فلسفه كه با ماهيت زيبايي، هنر، ذوق، آفرينش و تحسين زيبايي سروكار دارد و به‌طور علمي‌تر، به عنوان مطالعه ارزش‌‌هاي حسّي يا حسّي ، احساسي تعريف مي‌شود، كه گاه آن را قضاوت ذوقي و احساسي مي‌نامند. عمدتاً دانشمندان اين حوزه "زيبايي شناسي" را به عنوان تأمل انتقادي دو هنر، فرهنگ و طبيعت تعريف مي‌كنند. اما اصطلاحاتي مانند "زشت" و "زيبا" از نظر كاربرد بسيار كنگ و مبهم و از نظر هندسي، آنقدر ذهني‌اند، كه نمي‌توان اشياي موجود در جهان را با دقت، به "زشت" و "زيبا" تقسيم كرد. به خاطر تفاوت ديدگاه‌ها در مورد "زيبايي"، افراد مختلف واژه "زيبا" را در مورد اشيايي ناهمگون به كار مي‌برند و در آن زمينه دلايل مشترك و همبسته‌اي وجود ندارد. زيبايي را گاه تنها در مورد آنچه خوشايند قوه بينايي است، به كار مي‌برند و در مورد اعمال و پديده‌ها از زيبايي سخن نمي‌گويند. اما در فرهنگ اروپايي، معمولاً‌Beauty  و Beautijul علاوه بر موارد بصري در مورد اعمال، رفتارها و پديده‌ها نيز به كار مي‌رود. در آن فرهنگ‌ها، عمدتاً معني "خوبي" به كلمه "زيبايي" نسبت داده مي‌شود با ‌آنكه خواسته باشيم بيش از اين وارد مفاهيم متغير و متعّددي كه در طول تاريخ از "هنر" و "زيبايي" ارائه شده است، بشويم تعريف‌هاي زير از هنر و زيبايي را به عنوان تعريفي موقت در چارچوب اهداف آن مقاله مي‌پذيريم.

1.      هنر، صناعتي است انسان ساخت، كه نه به منظوري غير از خود، بلكه به خاطر خودش مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرد و موضوع مهم زيبايي شناسي است.

2.      زيبا شناسي علمي است كه با ماهيّت زيبايي، هنر، ذوق، آفرينش و تحسين زيبايي سروكار دارد.

ضمناً در اينجا پذيرفته‌ايم كه تشخيص "زيبايي" و شيئ زيبا بستگي به ذوق و سليقه افراد دارد و بنابراين يك امر نسبي است.

با اين مقدمه و پشتوانه‌اي از تعاريف هر چه فشرده از هنر و زيبايي، دوباره به تعريف شعر بر مي‌گرديم. مي‌دانم كه بر خلاف علوم پايه و رياضي که در علوم انساني و هنر، تعاريف عمدتاً دقيق به معني واقعي كلمه نيست؛ همان طور كه در مورد تعريف "هنر" و "زيباشناسي"، ديديم. لذا به ناچار، تعريفي  "موقّت" از شعر ارائه مي‌دهيم. به آن معني كه اين تعريف باز است و با تأملات بيشتر در مورد شعر، قابل تغيير از طريق حذف و اضافه و يا حتي تغيير ماهوي است.

تعريف كلي: شعر يك هنر كلامي است.

اما از آنجا كه ابزارهاي سازنده شعر به نحوي كه آن را از تعدادي واژه و عبارت و جمله، كه در زبان عادي و روزمره (خودكار) نيز به كار مي‌روند. متمايز مي‌كند، لازم است به اين ابزارهاي و شگردها هم توجه خاصّ بشود، بويژه وقتي بخواهيم تعريفي ارائه بدهيم، كه آن را از ديگر گونه‌هاي ادبيات كه از شگردها و ابزارهاي هنري براي تأثيرگذاري استفاده مي‌كنند، متمايز كند. در اينجا برخي منتقدان روي مسئله "ايجاز" تأكيد كرده‌اند با پذيرش اين رويكرد در تعريف موقت زير را ارائه مي‌دهيم:

شعر هنري كلامي است كه با حداقل تعداد واژه‌ها، بيشترين معني را به مخاطب ارائه مي‌كند.

از آنجا كه مسئله مخاطب و ذوق و سليقه وي نيز از چيزهايي است كه مخصوصاً در نقد جديد بر روي آن تأكيد مي‌شود و نيز به خاطر اينكه گاه ممكن است سروده‌اي با حداقل تعداد واژه‌ها، بيشترين معني به مخاطب ارائه شود، اما شعر تلقي نشود.

پس مي‌توانيم تعريف كامل‌تر زير را از شعر ارائه دهيم:

شعر هنري كلامي است كه با كمترين تعداد واژه‌ها، بيشترين معني را به تأثيرگذارترين وجه به مخاطب ارائه كند.

قيد تأثيرگذاري نظر به احساس، عاطفه و انديشه و محتوايي دارد كه از طريق استفاده ظريف و بجا از فنون بلاغي و زيبايي يا به تعبير فرماليت‌ها و زبان‌شناسان، هنجار گريزيها (قاعده گاهي) و قاعده افزايي و نيز با استفاده از انوع كشف‌هاي جديد، بازي‌هاي زباني، مي‌تواند به نحوي تأثيرگذار به مخاطب ارائه شود.

اما آن مخاطب كيست؟

امروزه برخي منتقدان مخاطب را چنين تعريف مي­كنند گروهي از افراد در يك جمع شاعر و منتقد و/ يا شعر شناسي و آشنا با ديدگاه انتقادي شعر و هنر

اگر در چنين جمعي شعري خوانده شود، به‌طوري كه كلّ آن يا لااقل بخش‌ها و سطرهايي از آن، به موجب تهييج و تحريك احساسات جمع و ابراز واكنش‌هاي حاكي از انتقال تأثيرات عاطفي و احساسي و هيجاني به جمع باشد، مي‌توان گفت كه در "شعري" خوانده شده است.

 فاطمه راکعي

20/6/90

   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 17:52  توسط فاطمه راکعی  | 

شعر نيمايي هنوز ظرفيت‌هاي ناشناخته دارد

 بخش اول از داوري‌هاي نخستين جشنواره‌ي شعر نيمايي ققنوس، به اتمام رسيده و تقريبا 20 قطعه شعر به دوره‌ دوم راه پيدا كرده‌اند. شعر‌هاي برتر به همراه نظرات و مصاحبه‌ها در قالب يك ويژه­نامه تا 28 آبان منتشر مي‌شود.

 ایلنا: دکتر فاطمه راكعي، مديرعامل انجمن شاعران ايران، ضمن تشريح جزئيات برنامه‌هاي نخستين دوره از جشنواره‌ي شعر نيمايي ققنوس، از انگيزه و ظرفيت‌هاي موجود در اين قالب سخن گفت.
وي در گفتگو با خبرنگار ايلنا، با اشاره به استقبال شاعران كشور از اين جشنواره افزود: خوشبختانه استقبال شاعران از اين جشنواره خيلي بيشتر از توقع ما بود. البته بسياري از شاعران علي رغم تأکيدي كه بر لزوم نيمايي بودن آثار داشتيم، در قالب‌هاي ديگري شعر فرستاده بودند كه طبيعتا اين اشعار وارد بخش داوري نشد.
راكعي ضمن بيان اين مطلب كه بخش اول داوري‌ها به پايان رسيده است، گفت: ما نزديک 600 قطعه شعر از بيش از 100 شاعر از سراسر كشور دريافت كرديم كه فكر مي‌كنم حدود 20 قطعه از آن‌ها به مرحله‌ دوم داوري‌ راه يافته­باشند. همچنين 20 مقاله با موضوع آراي ادبي و شعر مهدي اخوان‌ثالث كه يكي از رهروان نيما بود، دريافت کرده­ايم كه در حال داوري‌ است.
وي ادامه داد: طبق برنامه‌‌ريزي‌هاي انجام شده، روز 21 آبان ماه، مصادف با سالروز تولد نيما يوشيج، مراسم افتتاحيه‌ نخستين جشنواره‌ ققنوس در خانه‌ شاعران ايران برگزار مي‌شود، که با شعرخواني شاعران همراه خواهد بود. اين روند با برپايي گالري عكس‌ها و آثار نيما و اخوان در خانه‌ هنرمندان دنبال مي‌شود و سرانجام در 28 آبان‌ماه، مراسم اختتاميه را در خانه‌ي هنرمندان خواهيم داشت كه در آن، ضمن شعر‌خواني و معرفي برگزيدگان، تجليل از استاد مفتون اميني به عنوان يكي از پيشكسوتان شعر نيمايي به عمل مي­آيد.
مديرعامل انجمن شاعران ايران افزود: در حوزه‌ شعر به 3 نفر اول و در حوزه‌ مقاله به يك‌نفر جوايزي اعطا خواهد شد . البته شايد به لحاظ مادي جوايز ما با جوايزي كه نهادها و جشنواره‌هاي دولتي براي برگزيدگان در نظر مي­گيرند، برابري نكند اما اين جشنواره به اعتبار داوران شناخته شده‌ و بي طرف از اعتبار بالايي برخوردار خواهد بود.

وي ضمن بيان اين مطلب كه داوران در روزهاي آتي معرفي خواهند شد، در مورد ارئه‌ تسهيلات ديگر به برگزيدگان اين جشنواره گفت: مسلما اگر برگزيدگان مجموعه‌اي منتشر نشده و آماده‌ انتشار داشته باشند، مي‌توانيم قول انتشار آن را از طرف انجمن شاعران ايران بدهيم.
راكعي از انتشار يك نشريه ويژه براي جشنواه‌ي ققنوس خبر داد و اظهار داشت: قصد داريم شعر‌هاي برگزيده را به انضمام تعدادي از آثار برجسته در حوزه‌ شعر نيمايي و همچنين برخي مصاحبه­ها درقالب يك ويژه­نامه منتشر كنيم. سعي ما بر اين است كه اين كار تا 28 آبان‌ماه كه اختتاميه ‌است، ميسر شود و اين ويژه­نامه در اختيار شركت‌كنندگان در برنامه قرار گيرد.
وي با اشاره به انگيزه‌هاي دست‌اندركاران نخستين جشنواره‌ تخصصي شعر نيمايي، افزود: ما معتقديم به‌رغم تاثيري كه شعر نيما بر جريان‌هاي شعر معاصر در ايران گذاشته، همچنان زوايا و ظرفيت‌هاي ناشناخته‌اي دارد كه مي‌توان با پرداختن به آن‌ها به خلق آثار ارزنده‌ دست يافت.

راكعي ادامه داد: متاسفانه شعر نيمايي در دهه‌هاي اخير به لحاظ فرم و محتوا تا حدودي، از ديدرس شاعران مغفول مانده و ما قصد داريم با تشويق اين جريان، بار ديگر بضاعت و ظرفيت‌هاي قالب نيمايي را با شاعران و جريان‌هاي شعري در ميان بگذاريم.
اين شاعر و مترجم اظهار داشت: اميدواريم اين جشنواره به محفلي تبديل شود كه همه ساله شاعران نيمايي را گردهم آورد و با تبادل نظر‌ها و ارائه‌ نظرات جديد، بتوانيم اين مسير را به سرانجامي قابل قبولي برسانيم.
وي افزود: گاهي اين تصور نادرست پيش مي‌آيد كه شاعران نيمايي، از سر تعصب بر قالب شعري‌شان تاكيد دارند. درصورتي كه آن‌ها معتقدند كه ظرفيت‌هاي ساختاري نيمايي  در شعر هنوز آن­طور كه بايد و شايد شناخته نشده است و مي‌شود در همين قالب به سرايش‌هاي تازه رسيد. آن‌ها همچنين معتقدند ابعادي از انديشه‌ها و تئوريهاي ادبي نيما در قالب شعري‌اش نيز ناشناخته مانده و بايد اين ابعاد را بازشناسي كرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 15:6  توسط فاطمه راکعی  | 

براي زن اسوه و الگوي ارزشهاي انقلاب اسلامي، زن قهرمان، مبارز و نستوه، خواهر ارزشمند و افتخارآفرينم سرکار خانم آذر منصوري

 قسم به نام تو که اينهمه برازنده است

و حرف  از ايمان و عشق آکنده است

به آذري که تويي، سجده مي­برد زرتشت

و پيش عزم تو منصورها سرافکنده است

شکوه نسل من آه آن زن اساطيري

که قصه­هاي تو در شعرهاي آينده است

به زخمهاي دلت رشک مي­برم اي خوب

که رشک هرجه گل آن زخمهاي پر خنده است...

تو شعله مي­کشي و عشق با تو مي­بالد

و عطر حنجره­ات در هوا پراکنده است

شعور و شور و شجاعت، تويي و اين همه جرم!

و عشق، اين همه را در سر تو افکنده است.....

 فاطمه راکعی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 14:58  توسط فاطمه راکعی  | 

«هستي»

آه نام ديگر زني است

هماره در راه

که مدام

زيبايي را مي­کوشد

و عشق

از جانش مي­جوشد

در چهار فصل سال.........

چشمه

انعکاس لبخند اوست

نرود

تصوير

روانيش

و جنگل

تلميحي

به باروري­ش.........

***

نشسته

بر سر سفرة سخاوتش

دريا

و برخاسته

دست بر زانوان

کوه

به تماشاي استقامتش

بهشت فرصت

ديدار اوست

هربار

که دست مي­دهد

شايد پيامبري است اين زن!

من اما

نمي­دانم چرا

هربار که مي­آيد

از پشت گلهاي آفتابگردان

آنهمه

زيبا

عاشق

تنها

بي اختيار

مي­گويم:

يا زهرا

" فاطمه راکعي"

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 17:49  توسط فاطمه راکعی  | 

گل آفتابگردان

براي زني که نامش «زهرا» است

گلهاي آفتابگردان را دوست دارد

گل آفتابگردان

زني است ايستاده

بر سجادة خاک

رو به آفتاب

بي خواب

بيقرار

بيتاب

و

دربارش يکريز

«نورناب»

جان مي­شويد...

عشقبازيشان

نقل کتابهاي

آسماني است

آنگاه که آفتاب

گل رويش را مي­بويد

   ***

و گل

به آفتاب رسيدن را

مي­کوشد

به التهاب .........

و ناگاه

چون شبنمي

به اشتياق

مي­نوشدش

آفتاب .........

***

و آنگاه

گل و آفتاب

درهم مي­روند

يکي مي­شوند

يکي .........

و تو

هربار که آفتاب را مي­بيني

بي اختيار مي­گويي

چقدر شبيه

گل آفتابگردان است

 "فاطمه راکعي"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 17:46  توسط فاطمه راکعی  | 

در هجوم تاريکي

راه روشن را

از آن زن بپرس

که با کودکش

هر شب

از کهکشان راه شيري مي­گذرد

بي داعية علم نجوم!

 فاطمه راکعي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:2  توسط فاطمه راکعی  | 

قيصر به نام عزيزت اوّل قسم خورده باشم

حاشا! اگر مرگ را من بر تو گمان برده باشم

آه، اي مسيحاي مصلوب! هرگز مبخشاي بر من

يک بار اگر بي تيمّن،‌نام تو را برده باشم

يک بار اگر بي تفأل، بر آيه­هاي کتابت

چشم طلب سوده باشم، دست عطش برده باشم

اي مرگ را زندگاني کرده چنين شاعرانه

ترسم بدين زنده جاني، رشک ترا برده باشم!

تو زندة مرده يا نه، تو مردة زنده، يا نه!

لفظند اينها، تو اصلي، بر تو قسم برده باشم

من مرده­اي عشق، بي تو، حتي اگر زنده باشم

من زنده­اي عشق، با تو، حتي اگر مرده باشم

 فاطمه راکعي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 18:5  توسط فاطمه راکعی  |